رضا جان (سلام خدا بر تو)
می آیم با کوله بارم
تابگویمت که تمام دار وندارم همین است.
ای امیدم
شاید بتوانم در این ساعت دردهایم را فراموش کنم.
وقتی قدمگاهت را بیاد می آورم،
احساس غرور می کنم
که بوسه بر جای پای پسر زهرا می زنم.
پایی که آرزو می کردم ،
ای کاش روی چشمانم می گذاشتی
تا لایق دیدن روی مهدی(عج) شود.
آن خاک را چون مرهمی به چشمانم می کشم
که از گریه انتظاربه دیدگان یعقوب شبیه شده
کبوتران حرمت هر کدام برگیست از کتاب کرمت .
که پر کشان از بالای سرم می روند
و با زبان بی زبانیشان با من رازها می گویند
و به من می گویند:
ما بهشت خود را یافتیم.تو فکری به حال خود کن.
رضا جان از بچگی با کرمت آشنایم.
آن زمانیکه پدر مرا بلند می کرد و روی شانه اش می نشاند
تا بوسه بر صدفی بزنم که دردانه مروارید جسمت در آن آرمیده.
و من با تمام شور و شوقم بوسه ای معصومانه بر ضریحت می زدم.
رضا جان
پاک،
ساده،
عاشقانه می گویم:
با آمدنت روی تمام آبرومندان عشق را سفید کردی
و با رفتنت دیدگان عشق تاریک و سرد شده

اگر مطلبی در وبلاگ دیدید که